
تا تو نگاه میکنی کار من آه کردن است
ای به فدای چشم تو این چه نگاه کردن است

توانم گفت مستم مي كني با يك نگه اما
حـبيـبـا درد هـجـرانت به گفتن بر نمي آيد

تــو مـپنـدار کـه از یـاد تـو را خـواهـم برد
من بدون تو به یک پلک زدن خواهم مرد

تا کی توان به مصلحت عقل کار کرد؟
یک چند هم به مصلحت عشق کار کن

تو نوشین لب میان جمع خاموشی ولی چشمم
ز هـــــر موج نگــــاه دلکشت پیغـــام می گیـــــــرد

تیــــر آهی به کمــــان دارم و آخـــــــــــــر روزی
انتقام دلِ خویش از آن چشم سیاه می گیرم

تــــــو بصــــد آیـــنه از دیـــدن خود سیــــر نئی
من به یک چشم ز دیدار تو چون سیر شوم؟

تو پا نهی به میدان من دست شویم از جان
تو خون چکانی از رخ ،من خون فشانم از دل

تو توانی اینکه دیگر بر ما نیایی اما
چه کنی؟نمیتوانی،به خیال ما نیایی

تنها سـکوت مانـده و حـرفـی نـمـی زنـی
حس می کنم که عاشق دنیای بی منی

تا با غم عشق تو مرا کار افتاد
بـيـچاره دلم در غم بسيار افتاد

تا تواني رفع غم از چهرهء غمناك كن
در جهان گرياندن آسان است اشكي پاك كن

تا تو مـــراد من دهي ، کـشتـه مــــرا فراق تو
تا تو به داد من رسي ، من به خدا رسيده ام

تو از دردي كه افتادست بر جانم چه مي داني؟
دلم تنها تو را دارد ولي با او نمي ماني
تمام سعي تو كتمان عشقت بود در حالي
كه از چشمان مستت خوانده بودم راز پنهاني

تکیه بر دوست مکن محرم اسرار کسی نیست
ما تجربه کردیم کسی یار کسی نیست

تو که نیستی غم غربت با منه
همیشه یه دنیا حسرت با منه

تو وفا با دگران كن كه من سوخته دل
زنده از بهر همينم كه جفاي تو كشم

تو که رفتی غم دوریت، خراب و خورد و پیرم کرد
دوباره درد تنـهایی تـوی دستـاش اسـیـرم کــرد

تو قرص ماهي و من برکه اي که مي خشکد
و اين خلاصـــه ي غــم هاي روزگـار من اسـت

تو که درد دل دیوانه ی من می دانی
چنـد دور از تو خورم خون جگر پنهانی

تــــو نـــیم دیـــــگر مــــن بــــودی و نــدانــســـــتی
چـــه داغ هــــا که بــــه ایــــن نیــــم دیگرت دادند!

تــرک آن زیـــبــا رخ فرخــنـــده حــــال
از محال است از محال است از محال

تو مپندار که مجنون، سرِ خود مجنون گشت
از سمک تا به سمایش کشش لیلا برد...

تازه فهمیدم تو را چونی که این دل عاشقت شد
اخـر ای یـارم تمـام عــقــده ی دل دیــدنـت شــد

تا میـتـوانـی ناز کن از میــل جان نازت خــرم
اصلا به این تن نازیت من عاشق زارت شدم

ترسـم که سر کوی تو را سیــل بگــیــرد
ای بی خبر از گریه ی مستانه ام امشب

تو را آتـش عشق اگـر پر بسوخت
مرا بین که از پای تا سر بسوخت

تـو دریـای من بـودی آغــوش واکن
که می خواهد این قوی زیبا بمیرد

تا اشــارات نظــر نامه رسان من و توســت
نشود فاش كسي آنچه ميان من و توست

تا نباشد این جدایی ها کس نداندقدر یاران را
کویــر خشک میــدانـــد بــهای قـطــره باران را

ترسـم كه تـو هم يار وفـادار نبـاشي
عاشق كٍش معشوقه نگهدار نباشي

تا کی اندر پی تخریب دل من دل توست
آخر ای خانه خراب این دل من منزل توست

تنها نه همین دلبر من عهد شکن شد
با هر که دم از عشق زدم دشمن من شد

تا هستم ای دوست ندانی که کیستم
روزی سراغ من ایی که نیستم

تو را ميبينم و ميلم زيادت ميشود هر دم
تو را ميبينم و دردم زيادت ميشود در دم

تسبیح و خرقه لذت مستی نبخشدت
همت در این عمل طلب از می فروش کن

تا چهره تو در عرق شرم غوطه زد
هر آرزو که در دل من بود آب شد

تا کي غم آن خورم که دارم يا نه
وين عمر به خوشدلي گذارم يا نه
پرکن قدح باده که معلومم نيست
کاين دم که فرو برم برآرم يا نه

ترک ما کردي برو هم صحبت اغيار باش
با ما چون نيستي باهرکه خواهي يار باش

تار و پود هستي ام بر باد رفت اما نرفت
عاشقي ها از دلم ديوانگي ها از سرم

تو دريايي تلاطم داري اي دوست
تو لبخند و تبسم داري اي دوست
دو بيتي هاي من پايان ندارد
تو در فکرم ترنم داري اي دوست

تا صد سخن به نيم نگه ، باز گويمت
ناز آفرين من ، به نگاهم نگاه کن !

تا ندانندم بد انديشان طريق عاشقي
در لباس ناشناسان راه ديگر مي زنم

تو دريايي تلاطم داري اي دوست
تو لبخند و تبسم داري اي دوست
دو بيتي هاي من پايان ندارد
تو در فکرم ترنم داري اي دوست

تا تواني رفع غم از خاطري غمناک کن
در جهان گرياندن آسان است اشکي پاک کن

ترک ما کردي برو هم صحبت اغيار باش
يار ما چون نيستي، با هرکه هستي يار باش

تو همسفر طلائى خورشيدى
يك باغ پر ازستاره اميدى
اى كاش درآن زمان كه ميرفتي زود
از غربت انتظار مى پرسيدى

تا بوده چشم عاشق در راه یار بوده
بی آنکه وعده باشد در انتظار بوده

تو به من خنديدي
و نمي دانستي
من به چه دلهره از باغچه همسايه
سيب را دزديم
باغبان از پي من تند دويد
سيب را دست تو ديد
غضب آلوده به من كرد نگاه
سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك
و تو رفتي و هنوز ...
سالهاست كه در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تكرار كنان
مي دهد آزارم
و من انديشه كنان غرق اين پندارم
كه چرا
خانه كوچك ما سيب نداشت

ثنا ها کرد بر روی چو ماهش
بپرسید از غم و تیمار راهش

ثــواب روزه و حـــج قـبـول آنکس برد
که خاک میکده عشق را زیارت کرد

ای به فدای چشم تو این چه نگاه کردن است

توانم گفت مستم مي كني با يك نگه اما
حـبيـبـا درد هـجـرانت به گفتن بر نمي آيد

تــو مـپنـدار کـه از یـاد تـو را خـواهـم برد
من بدون تو به یک پلک زدن خواهم مرد

تا کی توان به مصلحت عقل کار کرد؟
یک چند هم به مصلحت عشق کار کن

تو نوشین لب میان جمع خاموشی ولی چشمم
ز هـــــر موج نگــــاه دلکشت پیغـــام می گیـــــــرد

تیــــر آهی به کمــــان دارم و آخـــــــــــــر روزی
انتقام دلِ خویش از آن چشم سیاه می گیرم

تــــــو بصــــد آیـــنه از دیـــدن خود سیــــر نئی
من به یک چشم ز دیدار تو چون سیر شوم؟

تو پا نهی به میدان من دست شویم از جان
تو خون چکانی از رخ ،من خون فشانم از دل

تو توانی اینکه دیگر بر ما نیایی اما
چه کنی؟نمیتوانی،به خیال ما نیایی

تنها سـکوت مانـده و حـرفـی نـمـی زنـی
حس می کنم که عاشق دنیای بی منی

تا با غم عشق تو مرا کار افتاد
بـيـچاره دلم در غم بسيار افتاد

تا تواني رفع غم از چهرهء غمناك كن
در جهان گرياندن آسان است اشكي پاك كن

تا تو مـــراد من دهي ، کـشتـه مــــرا فراق تو
تا تو به داد من رسي ، من به خدا رسيده ام

تو از دردي كه افتادست بر جانم چه مي داني؟
دلم تنها تو را دارد ولي با او نمي ماني
تمام سعي تو كتمان عشقت بود در حالي
كه از چشمان مستت خوانده بودم راز پنهاني

تکیه بر دوست مکن محرم اسرار کسی نیست
ما تجربه کردیم کسی یار کسی نیست

تو که نیستی غم غربت با منه
همیشه یه دنیا حسرت با منه

تو وفا با دگران كن كه من سوخته دل
زنده از بهر همينم كه جفاي تو كشم

تو که رفتی غم دوریت، خراب و خورد و پیرم کرد
دوباره درد تنـهایی تـوی دستـاش اسـیـرم کــرد

تو قرص ماهي و من برکه اي که مي خشکد
و اين خلاصـــه ي غــم هاي روزگـار من اسـت

تو که درد دل دیوانه ی من می دانی
چنـد دور از تو خورم خون جگر پنهانی

تــــو نـــیم دیـــــگر مــــن بــــودی و نــدانــســـــتی
چـــه داغ هــــا که بــــه ایــــن نیــــم دیگرت دادند!

تــرک آن زیـــبــا رخ فرخــنـــده حــــال
از محال است از محال است از محال

تو مپندار که مجنون، سرِ خود مجنون گشت
از سمک تا به سمایش کشش لیلا برد...

تازه فهمیدم تو را چونی که این دل عاشقت شد
اخـر ای یـارم تمـام عــقــده ی دل دیــدنـت شــد

تا میـتـوانـی ناز کن از میــل جان نازت خــرم
اصلا به این تن نازیت من عاشق زارت شدم

ترسـم که سر کوی تو را سیــل بگــیــرد
ای بی خبر از گریه ی مستانه ام امشب

تو را آتـش عشق اگـر پر بسوخت
مرا بین که از پای تا سر بسوخت

تـو دریـای من بـودی آغــوش واکن
که می خواهد این قوی زیبا بمیرد

تا اشــارات نظــر نامه رسان من و توســت
نشود فاش كسي آنچه ميان من و توست

تا نباشد این جدایی ها کس نداندقدر یاران را
کویــر خشک میــدانـــد بــهای قـطــره باران را

ترسـم كه تـو هم يار وفـادار نبـاشي
عاشق كٍش معشوقه نگهدار نباشي

تا کی اندر پی تخریب دل من دل توست
آخر ای خانه خراب این دل من منزل توست

تنها نه همین دلبر من عهد شکن شد
با هر که دم از عشق زدم دشمن من شد

تا هستم ای دوست ندانی که کیستم
روزی سراغ من ایی که نیستم

تو را ميبينم و ميلم زيادت ميشود هر دم
تو را ميبينم و دردم زيادت ميشود در دم

تسبیح و خرقه لذت مستی نبخشدت
همت در این عمل طلب از می فروش کن

تا چهره تو در عرق شرم غوطه زد
هر آرزو که در دل من بود آب شد

تا کي غم آن خورم که دارم يا نه
وين عمر به خوشدلي گذارم يا نه
پرکن قدح باده که معلومم نيست
کاين دم که فرو برم برآرم يا نه

ترک ما کردي برو هم صحبت اغيار باش
با ما چون نيستي باهرکه خواهي يار باش

تار و پود هستي ام بر باد رفت اما نرفت
عاشقي ها از دلم ديوانگي ها از سرم

تو دريايي تلاطم داري اي دوست
تو لبخند و تبسم داري اي دوست
دو بيتي هاي من پايان ندارد
تو در فکرم ترنم داري اي دوست

تا صد سخن به نيم نگه ، باز گويمت
ناز آفرين من ، به نگاهم نگاه کن !

تا ندانندم بد انديشان طريق عاشقي
در لباس ناشناسان راه ديگر مي زنم

تو دريايي تلاطم داري اي دوست
تو لبخند و تبسم داري اي دوست
دو بيتي هاي من پايان ندارد
تو در فکرم ترنم داري اي دوست

تا تواني رفع غم از خاطري غمناک کن
در جهان گرياندن آسان است اشکي پاک کن

ترک ما کردي برو هم صحبت اغيار باش
يار ما چون نيستي، با هرکه هستي يار باش

تو همسفر طلائى خورشيدى
يك باغ پر ازستاره اميدى
اى كاش درآن زمان كه ميرفتي زود
از غربت انتظار مى پرسيدى

تا بوده چشم عاشق در راه یار بوده
بی آنکه وعده باشد در انتظار بوده

تو به من خنديدي
و نمي دانستي
من به چه دلهره از باغچه همسايه
سيب را دزديم
باغبان از پي من تند دويد
سيب را دست تو ديد
غضب آلوده به من كرد نگاه
سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك
و تو رفتي و هنوز ...
سالهاست كه در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تكرار كنان
مي دهد آزارم
و من انديشه كنان غرق اين پندارم
كه چرا
خانه كوچك ما سيب نداشت

ثنا ها کرد بر روی چو ماهش
بپرسید از غم و تیمار راهش

ثــواب روزه و حـــج قـبـول آنکس برد
که خاک میکده عشق را زیارت کرد

نظرات شما عزیزان:
ارسال توسط مهیار
آخرین مطالب